این روزا خیلی حس تنهایی دارم
یه حس پریشونی عجیب
بدون اینکه کاری کرده باشم دیگه کسیو ندارم
چقدر بی کسی آدمو عذاب می ده
کسی هم نیست که به فکرم باشه
جز خدا که نمی دونم چه به درگاهش کردم که همه راه ها رو به روم بسته
البته شاید بدتر از این ها می شد
شاید همه چیو ول می کردم و پا در هوا می موندم
چقدر بده وقتی اطر افیانت بی هوا پشتتو خالی می کنن
اندوه خوردن نیم کهنسال شدن است.
دوستی ورزیدن نیمی از خرد است.
شکیبایی به اندازه مصیبت فرود آید....
قسمتی از خطبه 114
و آنگاه دنیا خانه نیست شدن است، و رنج بردن، و دگرگونی پذیرفتن، و عبرت گرفتن. نشان نابود شدن، اینکه روزگار، کمان خود را به زه کرده است ،تیرش به خطا نرود، و زخمش به نشود؛ برزنده تیر مرگ ببارد، و تندرست را به بیماری از پا در آرد، نجات یافته را در ناتوانی و درماندگی دارد. خورنده ای است که روی سیری نبیند، نوشنده ای است که تشنگی اش فرو ننشیند. و نشان رنج دنیا، اینکه: آدمی فراهم می کند آنچه نمی خورد، و می سازد آنچه در آن نمی نشیند؛ پس به سوی خدا می رود، نه مالی برداشته، و نه خانه ای با خود داشته.و نشان دگرگونی آن ، اینکه: کسی را که به او رحمت آرند بینیکه روزی حسرت وی خورند، و حسرت خورده را بینی که بر او رحمت برند؛ و این نیست جز به خاطر نعمتی که رخت بربسته استو یا نقمتی که فرو آمده و رخت بربسته.................خداشادی دنیا چه فریبنده است
به همین سادگی 6 شهریور گذشت،چشامونو بستیمو باز کردیمو این شهریورو دیدیم...... اما بین این شهریورا چه روزایی بود خوب که فکرشو دارم می کنم دریغ از یه خاطره ایی که فقط یه خاطره، فقط یه خاطره خوب و بدون دغدغه توش باشه، چی به روزمون اومد؟ چی شد؟ کجای راهو اشتباه اومدیم ........ یادت میاد 7 سال قبل یکسال تموم نازمو کشیدی که بهت بگم آره......... و هر چی گفتم گفتی باشه........ سه ماه تموم هم طول کشید تموم اطرافیانو راضی کنی با تموم سماجت .......... که چی ...... که چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ که این کارا رو بکنی ...... کاری نکرده محکوم باشم ....... چی سرمون اومد با اینکه تو خیلی از جهات باهم مشترک بودیم و اگه زیاده خواهی نمی کردی و اگه اذیت نمی کردی بهترین توی دنیا می شدیم چکارا که نکردی دارم اطرافمو نگاه می کنم.......اون روز اول دست خالی بودی بدون کار ثابت بدون اینکه سربازی رفته باشی .........بدون اینکه خانواده ات کمکمون کنن با هیچی شروع کردیم ........ اما عوض من هی نق زدی ناراضی شدی.......هر چی صدامو درنیاوردم تازوندی........ هی همون اول راه وسط پارک بین دوتا لات و لوت وقتی التماست کردم بشین حرفامو گوش کن خوابوندی تو گوشم......... یادته که ........ یادته که دریغ از کوچکترین محبتی....... مثلا قشنگ ترین روزامون بود......... اون لجبازیا اون همه عذاب دادنا...... بگذریم ...... از شرایطم نهایت استفاده رو کردی...... و من ترسیدم پا پس بزارم.......... گذشت ،گذشت و این شد دیگه کوچکترین جایی تو دلم نداری..... گرچه گاهی آرزو می کنم کاش مهربون شی و برگردی و قدر این همه نعمتو بدونی ناشکریشو نکنی........ می دونی که با شرایطی که واسم درست کردی پا در هوام بمونم به چه امیدی بمونم....... برم باز به چه امیدی؟؟؟؟؟؟؟؟ اون بیرون جز سختی و بدبختی چیزی انتظارمو نمی کشه....... اینهمه زحمت کشیدم خیلی از سختیارو به جون خریدم ،برم اون بیرون باز از صفر شروع کنم ، اگه دوباره خواستم شروع مجدد داشته باشم و اون شروع بدتر از این باشه باید باز بسوزمو بسازم...... دیگه این شانس برگشتو هم ندارم...... تازه خانواده ام که اجازه نمی دن رو پای خودم باشم...... دوستام هم هر کی الان آزاد باشه فردا برای خودش زندگی خواهد داشت......... اسیر کدوم تنهایی بکنم خودمو.......چقدر آرزو می کنم که چشامو می بستمو باز می کردمو شرایطو یه جور دیگه می دیدم گر چه اگه الان فرشته ترین فرشته هم باشی دیگه دوست ندارم.... این جمله تنمو می لرزونه و خیلی برام سخته اما تو هیچوقت ازش نترسیدی هیچوقت.......... تو نوشته قبلیم هم که گفتم می خوای بری برو می خوای بمونی هم بمون اصراری نیست من ادم کنه ای نیستم که بخوام نگهت دارم یا بگم بری گرچه این بازیا رو در میاری که من عذاب شم می دونم........ ته اینا فقط به این بر می گرده که اذیتم کنی و تا من می خوام از همه چی بگذرمو برم مانعم می شی........ مانعم می شی که مفت از دستم نمی دی ..... کجای دنیا مثل من گیر میاد؟؟؟؟؟؟؟؟.......... آرزوهام داره ته می کشه و تو هنوز تو انتهای این رابطه سرد به کدوم بلا فکر می کنی نمی دونم ....................... روزی با تموم واقعیت داشتم زندگی می کردم که تن به افیون رویا نسپارم دادشو می کشیدم که نباید تو شعر بود نباید تو فیلم بود....... الان تن سپردم به افیون ، به افیون رویاها.......... آرومم می کنه خیلی ....... و دل سپردم به خدا .... و همه این بی کسی هارو گذاشتم به پای سرکشیای گذشته ام....... به پای گناهام......... اما هنوز امیدم نمرده هنوز اون بالا یکی هست....... یکی هست که می شنوه آرزوی اینو که من هم دوست دارم تمومه تنها ییام منتظر کسی باشم که مال خودمه و آرزوی عبثم نیست می دونه که از تو هیچوقت یه همچین آدمی درنمیاد ........ خدای مهربون من می دونه که چقدر حسرت اظهار وفاداری و اظهار محبت و عشق تو دلم لونه می کنه و اینارو شاید با خودم تا اون دنیا تو دلم ببرم فقط چقدر دوست دارم از ته دل برای کسی باشم و اون برای من با تموم وجود.......... تو همه این سالا انقدر گرفتار کشمکش بودیم که یادمون رفت یادمون رفت که ضعفای همدیگه رو برطرف کنیم ضعفای خودمونو ، اگه الان اینهمه از زمونمون عقبیم به خاطر همینه اگه الان من ناپخته رفتار می کنم و اگه تو الان ناپخته رفتار می کنی به خاطر اینه که وقت نکردیم به خودمو برسیم.............
خداوند در روز اول آفتاب را آفرید
روز دوم دریا را
روزسوم صدا را
روز چهارم رنگها را
روز پنجم حیوانات
وروز ششم انسان را
و روز هفتم خداوند اندیشید دیگر چه چیز را نیافریده است ،
سپس
تو را برای من آفرید ....
تو رو آفرید تا شیرینی ها رو نچشیده غصه های نداشته تموم عالمو به کام گیرم..........اهل این نیستم که یکی دکم کنه و بخواهم سیریشش شم....... می خوای برو می خوای بمون یا هر کاری که دوست داری...... مثل همیشه که هر کسی هر کاری دوست داشته در حقم کرده........ اما چقدر دلم می خواد باز بشی مثل اون وقتا می دونم آرزوی هدریه......... می دونم که خیلی چیزا نشدنیه اما خب آرزوش که بد نیست ....پس آرزوش می کنم چون هنوز تنها امیدواریم همینه .......چقدر این روزا دلتنگم و این دلتنگیم باعث می شه هر جا که باشم بر عکس اون قدیما که اشکم در نمیومد هر جا که باشم تو اتوبوس تو مهمونی تو جمع هر جا اشکم سرازیر شه بی اختیار ........ چی سرم اومده ...... و تو انگار نه انگار ......... کاش بودی .......کاش بودی با تموم وجود ، با تموم مهر و محبتی که لایقش بودم و بودی نه این جور سرد و بی اعتنا .........من دارم به چه گناهی مجازات می شم خدای من....... گرچه همه این سختیا رو می زارم به پای کفاره گناهان بزرگم ، به پای نافرمانیام ، اما کاش این تحملم هم گناه نباشه ،دستمو بگیر ای دستگیر همه عالمیان

